هرچی می خوای هست پس زود بیا تو

  • ۱
  • ۰

پیرمرد وزنش

پیرمردی صبح زود از خانه*اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می*شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: «باید از تو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد.» پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند. پیرمرد گفت: «زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می*روم و صبحانه را با او می*خورم. نمی*خواهم دیر شود!» پرستاری به او گفت: «خودمان به او خبر می*دهیم.» پیرمرد با اندوه گفت: «خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد. حتی مرا هم نمی*شناسد!» پرستار با حیرت گفت: «وقتی که نمی*داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می*روید؟» پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: «اما من که می*دانم او چه کسی است…!»

  • ۹۵/۱۲/۲۰
  • نارین سید............

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی